اردی بهشت🌱

2.

زیادی وسواس داشتن اصلا خوب نیست؛

 

 

متاسفانه برای ادبیات هنوز وسواس دارم؛

کتاب های گاج کتاب محور+کتاب های پنج بحث نشرالگو+گاج نقره ای رو دارم!

ولی هنوز دو به شک ام که کدوم یکی بهتره!

 

+رد دادم علنا :) تو موضوع ادبیات! 

چه گلی بر سر بگیرم بهتره؟

3.

+کتاب زیست تخته سیاه

 

+شیمی مبتکران پیش

+شیمی سوم خیلی سبز 

+کتابای زیست خیلی سبز  پیش رو

باید بدم بازیافتی :/

+ادبیات گاج نقره ای هم بندازم بره؟

+زیست سوم خیلی سبز چی؟

داشتم به نشرالگو ها هم فکر میکردم؛دیدم زیادی دارم تند میرم!

4.

من تصمیم خودمو گرفتم،میشینم از الان خوبه خوب میخونم 

 

دیگه یا رومی رومی _یا زنگی زنگی!

نمیخوام اصلا به این فکر کنم که من 22سالمه ...

آدما یه سری اشتباه های افتضاحی میکنن،که نمیتونن هیچ جوره پاکش کنن

ولی میشه همین اشتباهاتو با کارهای درستی که بعدا انجام میدیم،کمرنگشون کرد

از بین هرگز نمیرن،چون 4سال عمر من برنمیگرده ؛و اون هم فقط بخاطر تصمیم اشتباهی بود که خودم گرفتم.

به درک

مهم نیست

مهم منم و منم و منم !

و اراده ام !

چه خوب با وبلاگ مهشید آشنا شدم .لبخند

5.

 

9کیلو و نیم کتاب بردم بازیافت :)

+یه سری کتاب هارو جدا کردم و حسسسابی غربال کردم،خلاصه منبع تکونی داشتم

وخوشحالم که ذهنم مرتب تر شده؛قبلا زیادی آشفته بود 

+الان میدونم چی میخوام و این برام مهمه!

همین و همین

+من هیچ وقت یه راهنمای خوب نداشتم،زیاد به این در و اون در زدم،زیاد ویس و مقاله گوش کردم و خوندم،زیاد پیش این مشاور و اون مشاور رفتم که یکمی فقط یکمی منو بفهمن و درکم کنن! که بهم راه رو نشون بدن 

اما این میون هیچی عایدم نشد جز چند تامورد خیلی خوب،اولیش بعضی ویسای علیرضا افشار بود،بعد از اون دوست عزیزم مریم که الان پزشکی میخونه و بعد از اون دختری به اسم فروغ که پیج داشت و متاسفانه دیس ایبل کرده؛و کسی  که امسال باهاش آشنا شدم مشاورم آقای حسینی.جدیدا آدمای خیلی خوبی با ایده های خیلی خوب میبینم که مطالب رو به اشتراک میذارن!و چقدر خوشحالم از اینکه بقیه عین من اذیت نمیشن،بقیه عین من قرارنیست  3سال از عمرشون پشت کنکور تلف بشهو بقیه عین من قرارنیست وسواس منبع بگیرن؛چون راه مشخصه . فقط انگیزه و همت و اراده ی قوی میخواد.

الان خداروشکر به نسبت اون موقع من،منابع خوب و عالی مشخصه،آدم های خیلی خوبی هم هستن که بطور رایگان حاضرن بهتون توصیه های خیلی خوب بکنن .

+خیلی مصمم و قوی باشید و خودتونو هرگز درگیر حواشی نکنید؛حالا این حواشی که میگم چی هستن؟گوشی،دوست،پدر،مادر،خواهر،برادر،اقوام،آشنا،معلم،کتاب و منابع مختلف،کلاس های کنکور،آزمونهای خیلی خیلی متفاوت(شونصدتا آزمون ثبت نام نکنید ک بعد توش بمونید که امروز کدومو برم فردا کدوم یکیو)،مشاور،جزوه و....

از همه مهمتر؛خودتون،بله خودتون،تنبلی نکنید،خواهش میکنم کم نیارید و تا راند آخر مبارزه کنید،تا ثانیه ی آخر مشخص نیست کی اوله و کی دوم و کی سوم،ممکنه همون نفر آخر بیاد از نفر سوم جلو بزنه و در نهایت حتی اول بشه و ...

پس امیدتونو هرگز از دست ندید 

6.

+ولی یه روزی،یکی برام کیک تولد میگیره :/

منم شمع های روش رو فوت میکنم و آرزو میکنم اگه قراره یکسال دیگه بهم فرصت داده بشه؛سال مفید و پرباری برام باشه؛تصمیم گیری هام هم عقلانی باشه!

+اون روز قطعا با تمام تنفرم از مقوله ی بوس و بغل،کسی که برام این کارو کرده هم میبوسم و هم محکم بغلش می کنم :)

+چه روزی هم شد تولد من،دقیقا توی امتحانات :)

7.

8.

یعنی آخر قصه چی میشه؟وبلاگ یه خانومی رو میخوندم گله از خدا داشت...زیادها...زیااااد

چقدر این روزا همه گله از خدا داریم.

خدا چقد تنهاست.

خدا؟من یه امروزو گله نمیکنم،بیا بغلت کنم؛من دوستت دارم خدا،باشه؟

اگه چیزی بهم ندادی حتما لیاقت با ظرفیتشو تو اون زمان نداشتم؛گله نمیکنم

خدا؟من میدونم تو دلت میخواد ما شاد باشیم،ولی ما خودمون؛خودمونو تو چاه میندازیم با فکر به حرف مردم،با فکر به آینده ای که هنوز نیومده

خدا جونم؟چقدر دوستت دارم...مرسی برای بودنت

خدا؟من دوستت دارم. خیلی زیاااااد

9.

امروز هی خوندم:
ببار ای ابر می اندود من مستانه امکن
بسوز اندیشه را از بیخ و بن دیوانه ام کن

چو رودی بر روانم شو روان ای دولت شب
بکن تن را ز من من را ز جان جانانه ام کن

بارون هی میزد،هی میزد و من هی میخوندم ..انقد که سردرد گرفتم از صدای مزخرف خودم

10.

چند بار صورتمو آب زدم
صورتمو بالا که آوردم نگاهم به چشمات افتاد،نگاهشون کردم؛سوالی نگام کردی،ابرو بالا انداختی . گفتم میدونی؟_چیو؟_اینکه عاشق اون یک جفت چشم سیاهتم؟
خندیدی،بلند،باهمون آهنگ مردونه ی زیبا که گاهی مجبورت میکردم هی صدام بزنی و من بگم یه بار دیگه ،چتری های جلوی صورتمو به هم ریختی،خب؟الان گوشام مخملی که هیچ،بلند هم شد.
خودمو لوس که علیرضااااا؟داشتیم؟؟؟
بازهم خندیدی..._بخدا هیچی،به جون خودت فقط دوست داشتم بگم اون تیله های مشکیت عجیب قلبمو به بازی میگیرن.
دستتو گذاشتم رو قلبمو گفتم گوش کن،ببین؟کف دستمو بالا آوردی و بوسیدی .
کف ریش هارو پخش کردی،تیغو دست گرفتم ،گفتم من بزنم؟جون من!توروخدا،توروخدا،نترس،مگه اون چند بار صورتتو زخم کردم که این بار هم زخم کنم؟هوم؟
کنار چشمات چین افتاده بود و اون تیله های مشکی میخندید،گفتی:آخرین باره 
نفست رو کلافه به مسخره فوت کردی: سه ساعت حالا باید منتظر بمونم!
با دقت کارمو انجام میدادم که نفست پخش شد رو صورتم،چشمامو به نگاهت دوختم،باشیطنت نگام کردی؛_قیافشو!!!!انگار هسته ی اتم میشکافی
این جدیتت قابل تحسینه و قهقهه زدی
 اخم کردم،خندیدی. 
تیغ از دستم افتاد
خم شدم برش داشتم
_مامان؟کجایی؟
گیج بهش چشم دوختم،باچشمایی خواب آلود نگام کرد...
_هی مامان؟یوهو؟هستی؟
دنیا دور سرم چرخید:
_من کجام؟ این سوالی بود که مدام از خودم میپرسیدم...
بهار تیغ رو از دستم گرفت،گفت مامان بیا بشین...
نگاهم به قاب روی قاب پاتختی دوخته شد،صدای تیک تاک ساعت،صدای قدم های بهار میومد...قاب رو برداشتم
داشتی میخندیدی عین همون صبح،دستمو روی صورتت کشیدم و بغضمو قورت دادم...
کاش بودی
کاش
همیشه میترسیدم یه روزی من باشم و تو نباشی
همیشه میترسیدم از نبودنت
از اینکه دیگه شونه های پهنت،حرم امن من،یک روزی نباشه
آخ...
یادته ترس از دست دادن،عین موریانه افتاده بود به جون مغزم و داشت منو متلاشی میکرد...
میگفتی نترس،من حالا حالاها جون به عزرائیل نمیدم که!
ولی الان...
تو نیستی ؟یعنی دیگه نیستی؟علیرضا؟اشکم غلط خورد و روی قاب افتاد...
علیرضا؟من امروز دیگه هیچی برای از دست دادن و ترسیدن ندارم
بعد از نبودن تو دیگه هیچی،هیچی هیچی ،منو نمی ترسونه
_این لیوان آب قندو بخور،فشارت افتاده مامان

+دلنوشته هایی،شاید برای روزهای بی قراری

11.

دلم برات تنگه 

دختر قشنگم،سالهاست دل تنگ توام 

سالهاست که قهقه های از ته دلت را فراموش کرده ام 

سالهاست که دیگر انحنای لبهایت را ندیده ام

اشک چشمانت مرا از خود بیزار میکند

دلم میخواهد آسمان را به زمین و زمین را به آسمان بدوزم 

لحظه هارا عقب بکشم و اجازه ندهم خیلی از اتفاقات بیفتند که موجب رنجشت شوند

دخترکم؟این روزها عمیب شکننده شده ای و من هراس آن را دارم که مبادا چینی وجودت بشکند .

عزیزترینم؟دلم میخواهد برایت زیباترین لباس هارا بپوشانم،لباس زیبایی،لباس طراوت،سرزندگی،عشق و محبت ... اما نمیدانم چرا انقدر دل مرده ام

به دنبال کشف عمق ات هستم و از شناختت عاجز.

احساس میکنم تویی که از وجود خود منی را نمیشناسم

بهارم؟این روزها به بدترین وجه ممکن میگذرد 

میگذارمشان به پای بالا و پایین شدن هورمون ها،اما مطمئنم که تو بهتر از من میدانی که این ها بهانه است...

دلم هوای کودکی ام و نوزادی ات را کرده 

درد بی درمان شنیدی؟انگار به آن مبتلایم،اما نه محل درد را میدانم،نه درمانش را 

ولی صبر کن،جایی میان گلویم بدجور عذابم میدهد،هرچه آب دهانم را قورت میدهم،آن غده و دمل چرکین پایین نمیرود .لعنتی!

قلبم،خون را پمپاژ میکند،می تپد،اما چه تپیدنی؟فقط برای زنده ماندن زنده است،دختر قشنگم؟عزیزترین وجود من،نگذار آن قدر دیر شود که یک روز مثل من نه محل درد را ندانی و نه درمان را . نگذار آنقدر دیر شود که تو بمانی و تو بمانی و تو !تنهای تنها میان آن جنجال ذهنت،بین کشمکش افکارت له شوی 

و مدام مورد هجمه قرار بگیری

عزیزکم؟در این دنیا منتظر دستی از غیب نباش،منتظر معجزه نباش،

همه چیز به تو،به خود خودت بستگی دارد،معجزه ی واقعی تو هستی ،این را فراموش نکن.

یادت باشد آنقدر منتظر ننشینی که راکد شوی و همچون مرداب بگندی ... همه بلدند گندیدن را،اما جاری شدن را عده ای کم.

این همه افکار متعفن ،این همه اعمال متعفن فکر میکنی از کجاست؟از سینه و مغز همین آدم های گندیده بیرون آمده

دخترکم؟نترس ! جاری شو...مبادا ترس از گندیدن،موجب گندیدنت شود ...عزیزترینم؟تو با ترسهایت بجنگ...مثل من نشو 

وابسته به احدی نباش و تنها و تنها یکه تاز میدان شو

من منتظر شکوفایی ات هستم

​​​​+نوشته هایی برای روزهای بیقراری