10.

10.

چند بار صورتمو آب زدم
صورتمو بالا که آوردم نگاهم به چشمات افتاد،نگاهشون کردم؛سوالی نگام کردی،ابرو بالا انداختی . گفتم میدونی؟_چیو؟_اینکه عاشق اون یک جفت چشم سیاهتم؟
خندیدی،بلند،باهمون آهنگ مردونه ی زیبا که گاهی مجبورت میکردم هی صدام بزنی و من بگم یه بار دیگه ،چتری های جلوی صورتمو به هم ریختی،خب؟الان گوشام مخملی که هیچ،بلند هم شد.
خودمو لوس که علیرضااااا؟داشتیم؟؟؟
بازهم خندیدی..._بخدا هیچی،به جون خودت فقط دوست داشتم بگم اون تیله های مشکیت عجیب قلبمو به بازی میگیرن.
دستتو گذاشتم رو قلبمو گفتم گوش کن،ببین؟کف دستمو بالا آوردی و بوسیدی .
کف ریش هارو پخش کردی،تیغو دست گرفتم ،گفتم من بزنم؟جون من!توروخدا،توروخدا،نترس،مگه اون چند بار صورتتو زخم کردم که این بار هم زخم کنم؟هوم؟
کنار چشمات چین افتاده بود و اون تیله های مشکی میخندید،گفتی:آخرین باره 
نفست رو کلافه به مسخره فوت کردی: سه ساعت حالا باید منتظر بمونم!
با دقت کارمو انجام میدادم که نفست پخش شد رو صورتم،چشمامو به نگاهت دوختم،باشیطنت نگام کردی؛_قیافشو!!!!انگار هسته ی اتم میشکافی
این جدیتت قابل تحسینه و قهقهه زدی
 اخم کردم،خندیدی. 
تیغ از دستم افتاد
خم شدم برش داشتم
_مامان؟کجایی؟
گیج بهش چشم دوختم،باچشمایی خواب آلود نگام کرد...
_هی مامان؟یوهو؟هستی؟
دنیا دور سرم چرخید:
_من کجام؟ این سوالی بود که مدام از خودم میپرسیدم...
بهار تیغ رو از دستم گرفت،گفت مامان بیا بشین...
نگاهم به قاب روی قاب پاتختی دوخته شد،صدای تیک تاک ساعت،صدای قدم های بهار میومد...قاب رو برداشتم
داشتی میخندیدی عین همون صبح،دستمو روی صورتت کشیدم و بغضمو قورت دادم...
کاش بودی
کاش
همیشه میترسیدم یه روزی من باشم و تو نباشی
همیشه میترسیدم از نبودنت
از اینکه دیگه شونه های پهنت،حرم امن من،یک روزی نباشه
آخ...
یادته ترس از دست دادن،عین موریانه افتاده بود به جون مغزم و داشت منو متلاشی میکرد...
میگفتی نترس،من حالا حالاها جون به عزرائیل نمیدم که!
ولی الان...
تو نیستی ؟یعنی دیگه نیستی؟علیرضا؟اشکم غلط خورد و روی قاب افتاد...
علیرضا؟من امروز دیگه هیچی برای از دست دادن و ترسیدن ندارم
بعد از نبودن تو دیگه هیچی،هیچی هیچی ،منو نمی ترسونه
_این لیوان آب قندو بخور،فشارت افتاده مامان

+دلنوشته هایی،شاید برای روزهای بی قراری

ارسال دیدگاه برای این مطلب